
اسفند همیشه برای من عزیزترین ماه سال بوده، دیدن تکاپوی مردم برای رفتن بهاستقبال سال جدید، رویش مجدد زمین و جوانه زدن گیاهان. امسال اما دلم می گیرد از این که در خیابان بساط سبزه فروشان را نمی بینم، از ...
ادامه مطلب
xa0بهار داره تو کوچه پس کوچه ها داد می زنه، یادتون باشه، نمی تونید منو ندیدهبگیرید......
ادامه مطلب
نشستم عکسای گوشی مو مرتب می کنمحالم جوریه که می تونم پای فیلم هایی که از کنسرت امید حاجیلی گرفتم بزنم زیرگریه. روزایی که برای بهتر شدن حال ناخوش مون پناه بردیم به کنسرتش، اما نمی دونستم یه زمانی همون ...
ادامه مطلب
xa0 نه این که فکر رفتن را نکرده باشم، نه!! در کنار تلاش برای ساختن روزهای بهتر... یا در جشن های خداحافظی، بارها به رفتن خودم فکر کردم! بعد از هر بار به آغوش کشیدن و آرزوی موفقیت کردن... به این فکر کردم ...
ادامه مطلب
xa0 نشسته صندلی کناری ام چهره اش خسته است و غمگین علاقه ای به شنیدن مکالمه تلفنی اش ندارم، هندزفری را داخل گوشم میگذارم، آهنگی پلی می کنم و در فکر و خیال غرق می شوم... نمی دانم چه می شود که صدایش که می...
ادامه مطلب
xa0سال ها قبل که سنم کمتر بود، خوابیدن برام حکم کارخونه رویاسازی رو داشت...شب ها قبل از خواب هزارتا تصویر از آینده ای که هنوز نیومده بود می ساختمتو رویا تمام اتفاقات رو همون طوری که می خواستم پیش می برد...
ادامه مطلب
xa0 در زندگیم حماقت های بسیاری مرتکب شده ام که بابت شان پشیمانم اما... از یک چیز مطمئنم اگر روزگار به عقب برگردد یا دوباره متولد شوم... دوباره دوستت خواهم داشت! حتی اگر بدانم این عشق را سرانجامی وبلاگ نیست کلمه ......
ادامه مطلب
روز اولی که بهم معرفی مان کردند بعد از شنیدن اسمم گفت: هیچی دیگه... توی دلم گفتم چه نچسب!! روزهای بعد اما هرکس اسم سپیده را به زبان می آورد هر دو با هم رو به صدا کننده بر می گشتیم و بله پاسخ میدادیم، از یک جایی به بعد دیگران بین خودشان قرار گذاشتند که او را به نام خانوادگی و من را به نام کوچکم صدا کنند...روزها گذشت، با هم صمیمیxa0 شدیم و من از یادآوری هر بار خاطره رو...
ادامه مطلب
xa0 بعد از هر بار دیدنت یاد ترانه ای از مونا برزویی افتادم و در خودم مچاله شدم... هر بار که یاد این ترانه افتادم برای رفتن مصمم تر شدم... xa0رویای تو یه خلوتِ سرده بی آینه شمعدونو بدونِ تور اینه تمام سهم من از عشق عادت به ابعاد کمِ یک گور... ...
ادامه مطلب
xa0 دلخوشی ام رو برای ادامه حیات گره میزنم به اتفاقات کوچیک، مثل همین امروز که بعد از یک روز مرخصی همکارام زنگ میزدن و جویای احوالم میشدن...همین حس به یاد بودن شون برام خیلی ارزشمنده... xa0 ...
ادامه مطلب
بیست و پنج سالگی برایم سخت بود...شاید سخت ترین سال عمرم....آدم های زیادی آمدند و رفتند....روزهای زیادی را دویدم....دویدن های بی سرانجامی که روزهای زیادی اشک را بر گونه هایم جاری کردند و دویدن هایی که شیرینی سرانجامشان خستگی را از تنم به در و دلم را شاد می کرد... مهم تر از همه توانستم یکی از اهداف چن...
ادامه مطلب
دو هفته فرصت کمیه برای صمیمی شدن، اما تو همین دو هفته بقدری دوست بودیم که وقتی امروز عکستو با روبان مشکی دیدم دلم بگیره....وقتی سر صبحی با بچه ها آخرین خداحافظیتو مرور کردیم ته دلم بگم لعنت به این دنیای مزخرف...هیچ وقت اون صبح رو یادم نمیره...از هیچی خبر نداشتیم...اما از زمزمه ها، ته دلمون آشوب بود..تا اینکه گفتن متاسفیم...متاسفیم از اینکه دیگه بینمون نیستی...هیچ وقت اون روز سیاه طولانی رو فراموش نمیکنیم....هم دیگه رو آروم میکردیم اما تو دلمون آتیش بود...حالا یه سال از اون روز سیاه گذشته و...
ادامه مطلب
چقدر خوبه که آدم یکی رو داشته باشه وقتی دلش از دنیا پره سر بذاره رو زانوهاش و گریه کنه... + عنوان از: علی ضیا....
ادامه مطلب
xa0 کاش میشد غصه ها رو از دل دور ریخت و جاشو با پسته پر کُرد... xa0+ عنوان: عطار...
ادامه مطلب
xa0 آدم ها رو یه دفعه تنها نزاید....آدم ها وقتی یه دفعه تنها میشن تند تند تلگرامشون رو چک می کنن و هر بار از نداشتن پی ام دلشون می گیره...از زنگ نخوردن گوشیشونتو خودشون میرن....آدما وقتی تنها میشن با اومدن هر مسیج تبلیغاتی کلی ذوق می کنن و بعد کلافه میشن....آدم هایی که یه دفعه تنها میشن دائم تو انتظارن.... xa0...
ادامه مطلب